تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

کوچ

 
 
خیلی روزا هست .. خیلی وقتا ... که از همه چیز خسته می شم . دلم می خواد یه روز صبح که عنق از خواب بیدار می شم . بدون اینکه به کسی بگم .. بدون اینکه کسی ازم بپرسه .. بدون اینکه کسی نگرانم باشه برم . برم ... مهم نیست کجا یا چه طور یا چه قدر ! فقط برم ! با یه کوله پشتی که توش همه چی باشه اما سبک باشه . همه ی دوست داشتنی هام باشه اما سبک باشه . اونقدر که منو پابند جایی نکنه . پا گیر کسی نکنه ... گاهی اوقات اینقدر که دلم می خواد نباشم یا مرئی نباشم که دلم درد می گیره . دلم از شدت این خواستن درد می گیره ... درد می گیره و همین درد بهم ثابت می کنه که هستم ... که هنوز هستم و کاش این بودنم بزرگ بود ...

* خوبم .



یکشنبه سوم آبان 1388 |

حوا

 
 
بی خیال آدم که نباید همیشه آدم باشد ! گاهی هم می شود حوا بود و اهل وسوسه ....

جمعه هفدهم مهر 1388 |

 
 
آدم های کوچیک ... آدم های بزرگ

آدم های بزرگ .... آدم های کوچیک

آدم های کوچیک ... آدم های بزرگ

آدم های بزرگ ... آدم های کوچیک

.......

تا ابد نفاق خواهد بود ...



پنجشنبه نهم مهر 1388 |
یعنی رسما بترکه این اینترنت و ما رو راحت کنه دیگه ! آخه اینم شد زندگی مجازی ؟ از هر ۱۰۰ در که می زنی نود و نه تا ش بسته است اونی هم که وا میشه فقط تا راهروی خونه رات می ده ! یعنی بترکه این وبلاگ نویسی که به خونه ی خودتم راهت نمی دن . رسما کچل شدم یه مدت با این سیستم شیک بلاگفا ! مگه صفحه ی اولش وا میشه ؟ حالا تو هی خودتو بکش ! سرعتم که در حد نور شده اصلا ! خدایی اگه این دنیای مجازی با این وضعش نترکه کجا دیگه یاس بترکه !

* همه چیمون به همه چیمون می یاد شیک !



شنبه چهارم مهر 1388 |
نگاهش می کنم . تسبیح توی دستش را مدام با ذکر می گرداند . زاویه ی دستش به گونه ای است که همه به خوبی آن را ببینند . دارد مثلا مرا ارشاد می کند ! نگاهش از چهار تار مویی که بیرون از روسری اند به روی مانتوی نارنجی رنگم می لغزد . می دانم خوشایندش نبوده است . می خواهم بگویم این مانتو را فقط برای مهمونی می پوشم اما حرفم را قورت می دهم . فکر می کنم به او ربطی ندارد . به دور مجلس نگاهی می اندازد . آن طرف تر چند تا از دختر های فامیل در حال بگو بخندند . به مچ بند دست یکی از آنها نگاه می کند و پوزخند می زند . بعد رو به من می پرسد ( نمی دونم نمازم رو خوندم ؟ ) می دونم که یادش هست . سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم و در دلم می گویم ( خوندی ! خوبم خوندی با ده تا نماز مستحب و قضای احتمالی ! همه هم دیدند و شنیدند بسکه الله اکبر هایت را بلند گفتی و کشید ی! ) اما باز چیزی نمی گویم . دستش را می گذارد روی شانه ام و به مچ های دستم چشم می دوزد . به مچ های خالی نگاه می کنم . می گوید ( خوبه ! می دونستم تو از اینا نیستی ! ) خودم را به خنگی می زنم ( کدوما ؟!) همین جوونا که نه دین دارن نه ایمون ! همین سبزا رو می گم . یاد دستبند سبزی می افتم که دور گردن عروسکم بسته ام  . یادم می آید از همان روز اول برای این که ثابت کنم من به خاطر مد و کلاس سبز نشده ام دست بند نبستم . می آیم حرفی بزنم اما باز قورتش می دهم . حوصله اش را ندارم . همه ی حرف هایشان را از حفظم . تعجب می کنم چطور خودشان با حرف هاشان قانع می شوند . میوه اش را پوست می کند و شروع می کند به ارشاد کردن . و من هی خود خوری می کنم . زیر لب با خودم زمزمه می کنم . ( چته ؟ این تازه اولشه ! چه مرگته ! طاقت بیار و هیچ چی نگو ! ) بین حرف هایش هم از بی نمازی و بی روزگی و بی حجابی و بی ایمانی سبز ها می گوید . فکر می کنم عجب تخریب چی خوبی هست ها !!! ظاهر بینی اش حالم را بد می کند .چرا نمی تواند به غیر از فکر خودش نوع فکر دیگری را ببیند . می گذارم خوب حرف هایش را بزند و هی چیزی نمی گویم حتی نمی گویم که در اینکه توحید داشته باشد مشکوکم . مدت هاست که فهمیده ام وقتی خدا نخواهد کسی حقیقتی را ببیند نمی بیند حالا هر چقدرهم تو فریاد بزنی . وقتی حرف هایش را تمام می کند به من نگاه می کند می فهمم منتظر حرفی از جانب من است . با لبخندی کج می پرسم خاله ( خاله ام نیست ! خاله صداش می کردم ) کی به نامت زدن ؟ با تعجب می پرسه چیو ؟ می خندم و می گم ( سند خدا رو می گم ... کی خدا رو به اسمت زدن که اینجوری جای خدا نشستی و اعمال بنده هاش رو چرتکه می ندازی ؟ نکنه ضمانت نامه ی بهشت بهت دادن که اینقد مطمئنی ؟ ) بد نگاهم می کند . می دانم باید  باز هم سکوت می کردم اما اگر نمی گفتم بد جوری روی دلم می ماند .

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
استاد پرویز مشکاتیان در گذشت .

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
Blog Skin